اول از همه اینکه خیلی وحشتناکه که حدود یک ماه فقط یه پست داشتم چون خیلی افراطی اعتقاد دارم که وبلاگ جای چیز نوشتنه (خسته نباشم) چیز نوشتن به شکل مکرر و روزمره حتی ، اما اگه بدونین این چن وقته چه به سرم اومد و چه زورهایی میزدم و چه ژانگولر بازی ها ، خلاصه یک مقطع خرکی از زندگی من بود که گذشت ! و این آرامش نسبی یی که بدست آوردم یه چیزیه شبیه آرامش پس از طوفان ! هر چند که بعضی مشکلات هنوز باقیست !
دوم اینکه مکاشفات و ملاخضات زندگی تمام آدما شاید به یه اندازه باشه ! فقط باس دقت کرد و درس گرفت ! خوب زندگی کردن خیلی بیشتر از هر چیز دیگه ای به خود آدم بستگی داره ! اینو قبلا بهش اعتقاد داشتم اما وقتی یه موضوع خیلی مهم رو شانسی و شاید به کمک دست تقدیر متوجه شدم (من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوی ! موضوع خیلی مهم و اشک در آر ! موضوعی در حد دگرگون شدن زندگیم ! ) فهمیدم که ما بیشتر از اینکه بخوایم بازی بدیم ، بازی میشیم
سوم اینکه اگه اعتماد به نفس داشته باشی دو حالت داره : یا میشه یا نمیشه
اما اگه خدای نکرده اعتماد به نفس نداشته باشی یه حالت بیشترنداره ، نمیشه ! پس اعتماد به نفس داشته باش عزیزم ! (هوئق!)

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه سوم دی 1388
|
بدبختی ، بد شانسی ، استیصال و نداری را خدا خیلی خوش خوشانه اینستال کرد در آن ویندوزی که زندگی ِ من بود از قضا !
....

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388
|
۱ - رمان کوری نوشته ساراماگو که معرف حضورتون هست ! یک لحظات نابی از به گند کشیده شدن زندگی انسان ها داره در حد فضا ! کلی حال داد !
۲ - آقا ، وقتی بهش گفتم سی و سه سال از زندگیت می گذره هنوز آشق نشدی ! خیلی مستاصل گفت آشق کی بشم ؟ دختری که با پنجاه تا پسر می خوابه؟! نشونی هم داد ! من هم حالا دختری رو میشناسم که با پنجاه تا پسر می خوابه ! چه اشتهایی ! چه تنوعی ! چه گه خوریهای زیاد از حدی !
۳ - رئیس جمهور ما هنوز هم سفر استانی میره و از ایرانی آباد و آزاد صحبت میکنه و من در عالم مثال معاویه رو می بینم که از حرکات و ظلم ها و ریاکاری های محمود کف بُر شده ، چه اینکه محققاً دست بالای دست بسیار است !
۴ - این جمعه ها هم دیگه شورشو در آوردن ! احساس میکنی که زندگیت به طرز مضحکی به مرخصی میره ! (باز خوبه که به گ.ا نمیره)
۵ - این پست بابالنگدراز رو بخونین ! اگه یه واکنش مثبت در کل وبلاگستان وجود داشته باشه پایه بودن واسه همین حرکات هست !

نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و نهم آبان 1388
|
تا چند سال پیش اینقدر حساس نشده بودم ، شاید طبیعت انسان همین بوده و هست ، یک عالم بی خیالی و بی مخاطره یی و بیدردی ، زندگی تا یک سنی دنیای بی دردیست ، تا سن نوجوانی ، بعد انگار که داریم بزرگتر می شویم و عاقل تر ( واقعا عاقل تر؟) و احساس مسوولیت ها بیشتر می شود و دغدغه ها هم . این روال کار هست ولی یک مقدارش هم بر می گردد به ذات آدم ها ، یکی واقعا خونسرد و بی خیال هست و کاری هم نمی کند و نگران هم نیست که هیچ کاری نمی کند ( یعنی گلابی) ، یکی هم خونسرد و بی خیال هست اما کاری که باید بکند را می کند تا حدودی مسوولیت پذیر ، یکی هم ابدا خونسرد و بی خیال نیست و فوق العاده مسوولیت پذیر ، یکی هم ... هووووووه ! اگر همینطور پیش بروم که مثنوی هفتاد من می شود ، این دسته بندی در واقع به تعداد تمام آدم هاست !!! (هست واقعا؟) ولی چیزی که مسلم است اینکه هیچ دو آدمی را پیدا نمی کنید که از لحاظ شخصیتی یکی باشند ، شبیه چرا ولی یکی نه ! (یه چیزایی میگیا ... آخه کیه که اینو ندونه گاگول !)
میگفتم ، عاقلتر شدن و دغدغه ها و در مورد شخص بنده و کائنات از دیدگاه بنده یک احساس وحشتناک (شاید هم طخمی) به اسم پوچی ! درست است که آمدم با شیپور فلسفه ی پوچ گرایی آلبر کامو را فریاد زدم (با شیپور کسی فلسفه فریاد زده تا حالا؟)(گاگول) راستش هنوز هم عقیده دارم که حقیقت همین پوچی ست و لاغیر ، ولی خوشبختانه ( واقعا جای خوشبختی داره ) اونقدرها در رفتار و حرکاتم منعکس نشد !! و یک نیروی ذاتی که به خوبی حسش می کنم مانع می شود ! نیرویی که تقلا می کند تا آن حق ِ زیستن و خوب زیستن و خوشبختی را ، اگر چه اندک ، با این مشکلاتی که بر ما ریدمان می کنند ولی باز خوبی مشکلات این است که سطح توقعات را پایین می آورد ، همین نیروی اعجاب انگیز که به ما قدرت می دهد در این دنیا جایی داشته باشیم ! دلخوشی هایی شاید ... شب ها خسته ایم ولی صبح ها باز نیروی تازه ای داریم برای یک شروع و باز زندگی ... می فهمی از چه می گویم ؟! این فقط یک مثال ساده بود ... و چند وقتیست که به وجودش ایمان آورده ام
پی نوشت ۱ : درست نقطه تضاد پوچی های کامو بود نه ؟! شاید چن وقت دیگه خودمم به این چیزایی که نوشتم بخندم ! نمی دونم
پی نوشت ۲ : گلواژه هایی که از طرف وجدان بنده ساطع میشد در پرانتز قرار گرفتند !!

نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
|
سلام دوست عزيز .چطوري؟خوبي؟خسته نباشي.
ميگم وبلاگت خيلي توپه ها.ميگم چهقد واسه اين وبلاگ زحمت ميکشي؟
اينو از ته ته دلم ميگم.خسته نباشي.
راستي من از وبت خيلي خوشم اومد .اگه از اين به بعد هروقت وبلاگتو به روز کردي حتما به من بگو يادت نره هاااااا.به خدا اگه از اين به بعد خبرم نکني از دستت ناراحت ميشم.
راستي اگه عشقت کشيد به وبلاگ فقيرانه منم بيا.
راستي ميگم ميخواي من لينکت کنم؟
اه بابا بيخيال .
ها اينو که بگم 100درصدد ناراحت ميشي.اگه لايق دونستي ميشه بياي به وبلاگ من و نظرتو بگي؟
آخه معلومه که يه طراح وب حرفه اي هستي.
من منتظر تو ميمونم.ميدونم که99درصد نمياي اما خيلي نامرديه که لااقل يه سر بهم نزني.
راستي کاش منم ميتونستم يه وبلاگ مث تو داشته اشم.چه اسم زيبايي انتخاب کردي.
خوب ديگه مطمئنم که ديوونت کردم.ببخشيد.من هميشه اينطور پرحرفم .منو ببخشيد شرمنده.
پس منتظرتما.
پس فعلا..................
(!!!)

نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و سوم آبان 1388
|
ثانیه ها و دقیقه ها و ساعتها ، این روزها بد جور با من غریبی می کنن ! اصلا نمی ذارن درست ببینمشون ! یکشنبه می گم تا چهارشنبه ۳ روز وقت هست واسه طرح زدن و پلان جانمایی و ماکت حجمی ! آخ پلان رو باید دو خطه کنی ! وای پرسپکتیو ! پرسپکتیو هم میخواد ! و بعد ، بدون اینکه یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه تا دم دم های ظهر کاری کرده باشم همش به همون نصف روز سه شنبه حواله میشه ، چهارشنبه صبح هم که تحویل هست ! پنج شنبه و جمعه هم واسه اون یکی طرحم کار میکنم ! عجب اشتباهی کردم ۲ تا طرح رو با هم گرفتم ها ! طرح هایی هر کدام ۴ واحد ! جمعا ۸ واحد ! قبلا هم گفته بودم که معماری ریاضت داره ! به هر حال تنها راهش اینه که وقتم رو ساده از کف ندم ! همین !
این پستم مثل وبلاگهای خاله زنکی که نشد ! شد؟

نوشته شده توسط علی در دوشنبه هجدهم آبان 1388
|
روز اول که جلوه ی تو شد در ما نما ، دل گفت : بیش از این معطل منما !
ببین لاکردار چه چشم و ابرویی ! چه رُخی ، چه نیم رُخی ! میدونم که تو نیستی پُخی !!!
ولی عشق این چیزا حالیش نیست ! دِ یالا برو شماره رو بده ! دِ یالا برو ! دِ یالا دیگه ! دِ یالا ...
ــ همینقدر احساساتش خرکی بود طفلک ! زین الدین زیدانِ فعالیتهای داف طلبانه * شده بود
* داوطلبانه شنیده بودیم که داف طلبانه ش راشنیدم از داش حسین ، من اول بار !!
ــ ببخشید اگر این روزها کمتر همانِ من در آنِ شماست !! ( یعنی کامنتِ من در کامنتدونی ِ شما ، منحرف ) [نیشخند بالدار]

نوشته شده توسط علی در یکشنبه هفدهم آبان 1388
|
دیشب در خواب پشم گوسفندی ِ خود چیزها دیدم که حکایتها می کرد استاد ! خواب دیدم در زمینی به مساحت ربع کره ی جغرافیا ، قدم زنان ، سر به جانب آسمان ، دستها فرو کرده در جیب ، سوت هم میزدم استاد ! و فکرها ! کدام فکرها استاد؟! در عالم خواب آنها ما را بی خیال می شوند ! در عالم خواب فکر کجا بود؟! میگفتم ، زمین حاصلخیز ، باران فراوان ، مناطق چمن کاری شده کانه ورزشگاه های بریتانیا ! جوی های روان ، درختها پرمیوه ! ها؟!! بهشت کجا بود استاد؟! بهشتِ بی حور مگر می شود استاد؟! از قضا ، ما ناقلا بازیمان گل کرد استاد ! زنگ آیفن های کوچه ی ملس را یکی یکی فشار میدادیم و پا به فرار می گذاشتیم به رسم تخس بودن و به هوای بچه گی کردن ، تا زنگ خانه ی ۲۱ ، یعنی خانه ی آخر کوچه ی ملس !! بعد قصد ما فرار بود از کوچه ! مستقیم به سمت مرکز زمین ! به دستور نقشه ی راهنما ! یعنی از فرعی به اصلی ! که استاد ، یکهو خشکمان زد ، نفس تو سینه حبس شد ! رنگ صورتمان پرید و چشما خیره شد ! یک جانوری سر راه ما سبز شده بود ! پوزه اش تا بخواهی بد قواره ، و هیکلش ریزه میزه ( در قیاس با گوسفندای بدنساز خودمان!!) با حالت معصومانه ای مرا می پایید !مرا می گویی؟ جرئت جلو رفتن نداشتم ! اگر خوک بود که بدبخت می شدم استاد ! یکبار با دستانم چشمها را مالیده تا مطمئن شوم اشتباه نمی بینم یا در عالم خوابی چیزی نباشم (عالم خواب ، عالم خوابش کجا بود دیگه؟!) نچ ! درست بود ! خوک بود ! آنفولانزا هم داشت یحتمل ! من دیگر نفهمیدم چه شد استاد ! انگار پیچیده بودم تو فرعی داشتم فرار میکردم یا نه ! داشتم کوچه را بر می گشتم استاد ! بله داشتم کوچه را برمی گشتم ! در ِ عمارتهای مرمرین هم باز بود و همه بیجامه پوشان و فحش خواهر مادر !! در دهان ! یکی دو تا دمپایی به طرف سر ما نشانه گیری می کردند و چه نشانه گیریهایی؟! دنیا دور سر ما می چرخید ! چه شده بود پس؟ نه از جویهای روان خبری بود و نه از مناطق چمن کاری شده و نه زمینی به مساحت ربع کره ی جغرافیا ! ته کوچه هم بن بست بود چه برسد به ربع کره ی ... دمپایی ها هم تمام نمی شد ! باران هم بند نمی آمد ! ریدند بهمان خلاصه ... استاد !!
نتیجه گیری اخلاقی : اگر آنفولانزای خوکی دیدی ، بهترین راه فرار نیست !!
نتیجه گیری فلسفی از نتیجه گیری اخلاقی : گاهی از مشکلاتی فرار می کنیم که ما را به دام مشکلات دیگری می اندازد ! یا به قولی همیشه سبک سنگین کن بعد تصمیم بگیر !

نوشته شده توسط علی در جمعه پانزدهم آبان 1388
|
نه خیر ! مثل اینه که با اینهمه گه مالیدگی به افکار و وجنات و سکناتی که دائم در جا میزنن به آدم بگن امید داشته باش ! من آینده ی روشنی برای تو می بینم !! (ینی عر عر) !! باشه ، اتفاقا من هم آینده ی خودم رو نورانی میبینم !! قصد دارم این نورها رو ساطع هم بکنم ! فقط شما هم باس بیای مُس تَ فیض شی ! به جان تو متشعشعت میکنم !
آهان حالا مثل ِ چی بود؟ مثل اینه که به یه بدبخت سرطانی بگن بیا این گنه گنه رو بخور خوب میشی !! تضمین هم بکنی ! قسم و آیه هم ! یارو باورش میشه ؟!
درسته که تلقین هم اثر داره و شاید اوضاع به این وخامت هم نباشه ولی خب رگه هایی از مازوخیسم (هوئق) هنوز توم لول میخوره ! ما از این کارا خوشمان هم میاد ! خوبه هی بیام بگم خوشبختم؟! نه خدایی کی حال میکنه؟!
حالا از این حرفا گذشته از این به بعد بیشتر آپ میکنم خدا بخواد !! (صدای کف و سوت بلبلی از اون پشت مشت ها)

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
|
یک : میدونی؟ من خیلی بدبختم که این بلا سرم اومد
دو :این حرفو نزن مطمئن باش این برات بهتر بوده !!
یک : چرا اینو میگی؟
دو : چون ممکنه یکی پیدا بشه که بیشتر از اون دوسِت داشته باشه
یک : ولی شاید من دیگه هیشکی رو پیدا نکنم که به اندازه اون دوسش داشته باشم !
پی نوشت : اون دختری بود بی نهایت دست نیافتنی !

نوشته شده توسط علی در سه شنبه پنجم آبان 1388
|
بنده سیب زمینی هستم . حالا عرض میکنم چرا ! شاید واقعا نیاز باشه که خیلی محکم تر از این ها تو پوزم زده بشه ! و خداوند ارحم الراحمین تر حسن نیتشون رو در مورد ضعفایی مثل من نشون بدن ! اونوقت تازه میشه در مورد راه های عصیان کردنِ سریع و باصرفه بحث کرد ! من یه گهی که خوردم این بود که خیلی کشکی و بدون هیچ دلیلی از شیوه زندگی و خط مشی نیچه خیلی خیلی خوشم اومد ! اون نیچه ای که بعد از به گ.ا رفتنش توسط سالومه ی ولد زنا تصمیم به عصیان میگیره و نتیجه ش اثر فرازمینی چنین گفت زرتشت میشه ! نه حتی مثل هدایت بی اراده ! خودکشی که چه؟ وقتی معنایی در خودِ زندگی وجود نداره خودکشی چه معنایی داره واقعا ؟ تمام کردن یک زندگی ِ بی معنا یا حماقت؟! یکی مثل من ایده آل ترین حالت عصیانش میشه پُک زدن به سیگار اونم در مقیاس خیلی ریز و واقعا چه احمقیم من ! نه؟! اینجاس که تصمیم میگیرم دست اونهایی که بهم میگن " تو مالی نیستی" رو به خاطر دیدن واقعیت ها صمیمانه بفشارم
اساسا تمام ضد حال ها و اعصاب خوردی ها به خاطر نداشته هاس ! و گرنه موجود ذلیل تر و خاک بر سر تر از انسان کیست؟ سگ؟ خر؟ گاو؟ کدام را می گویی؟ بدان که آنها جز خوردن و کردن کاری ندارند گاگول ! و می خورند و می کنند ! و عقلشان هم مرخصی می باشد و خیلی چیز های دیگر هم ! و کلا اینکه من به سیم آخر زده ام و فیگور " دلتان به حال من به رحم بیاید" هم نگرفتم کره خری که این فکر رو میکنی !! فول تایم هم مشغول هستم ! مشغول به گ.ا رفتن و فرصت سر زدن به دوستان نیست ! می بخشید مرا !

نوشته شده توسط علی در یکشنبه سوم آبان 1388
|
حالم اصلا خوش نیست ! اگه به یه چیزی کلی امید داشته باشی بعد بفهمی همه ی امیدهات پوچ و یه سرخوشی احمقانه بوده چه حسی بهت دست میده؟امروز این اتفاق واسم افتاد .
الان هیشکی حال منو نمی فهمه !
تو فکر یه عصیان بزرگ هستم ! بهم میاد اینکاره باشم؟

نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
|