ثانیه ها و دقیقه ها و ساعتها ، این روزها بد جور با من غریبی می کنن ! اصلا نمی ذارن درست ببینمشون ! یکشنبه می گم تا چهارشنبه ۳ روز وقت هست واسه طرح زدن و پلان جانمایی و ماکت حجمی ! آخ پلان رو باید دو خطه کنی ! وای پرسپکتیو ! پرسپکتیو هم میخواد ! و بعد ، بدون اینکه یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه تا دم دم های ظهر کاری کرده باشم همش به همون نصف روز سه شنبه حواله میشه ، چهارشنبه صبح هم که تحویل هست ! پنج شنبه و جمعه هم واسه اون یکی طرحم کار میکنم ! عجب اشتباهی کردم ۲ تا طرح رو با هم گرفتم ها ! طرح هایی هر کدام ۴ واحد ! جمعا ۸ واحد ! قبلا هم گفته بودم که معماری ریاضت داره ! به هر حال تنها راهش اینه که وقتم رو ساده از کف ندم ! همین !
این پستم مثل وبلاگهای خاله زنکی که نشد ! شد؟

نوشته شده توسط علی در دوشنبه هجدهم آبان 1388
|
روز اول که جلوه ی تو شد در ما نما ، دل گفت : بیش از این معطل منما !
ببین لاکردار چه چشم و ابرویی ! چه رُخی ، چه نیم رُخی ! میدونم که تو نیستی پُخی !!!
ولی عشق این چیزا حالیش نیست ! دِ یالا برو شماره رو بده ! دِ یالا برو ! دِ یالا دیگه ! دِ یالا ...
ــ همینقدر احساساتش خرکی بود طفلک ! زین الدین زیدانِ فعالیتهای داف طلبانه * شده بود
* داوطلبانه شنیده بودیم که داف طلبانه ش راشنیدم از داش حسین ، من اول بار !!
ــ ببخشید اگر این روزها کمتر همانِ من در آنِ شماست !! ( یعنی کامنتِ من در کامنتدونی ِ شما ، منحرف ) [نیشخند بالدار]

نوشته شده توسط علی در یکشنبه هفدهم آبان 1388
|
دیشب در خواب پشم گوسفندی ِ خود چیزها دیدم که حکایتها می کرد استاد ! خواب دیدم در زمینی به مساحت ربع کره ی جغرافیا ، قدم زنان ، سر به جانب آسمان ، دستها فرو کرده در جیب ، سوت هم میزدم استاد ! و فکرها ! کدام فکرها استاد؟! در عالم خواب آنها ما را بی خیال می شوند ! در عالم خواب فکر کجا بود؟! میگفتم ، زمین حاصلخیز ، باران فراوان ، مناطق چمن کاری شده کانه ورزشگاه های بریتانیا ! جوی های روان ، درختها پرمیوه ! ها؟!! بهشت کجا بود استاد؟! بهشتِ بی حور مگر می شود استاد؟! از قضا ، ما ناقلا بازیمان گل کرد استاد ! زنگ آیفن های کوچه ی ملس را یکی یکی فشار میدادیم و پا به فرار می گذاشتیم به رسم تخس بودن و به هوای بچه گی کردن ، تا زنگ خانه ی ۲۱ ، یعنی خانه ی آخر کوچه ی ملس !! بعد قصد ما فرار بود از کوچه ! مستقیم به سمت مرکز زمین ! به دستور نقشه ی راهنما ! یعنی از فرعی به اصلی ! که استاد ، یکهو خشکمان زد ، نفس تو سینه حبس شد ! رنگ صورتمان پرید و چشما خیره شد ! یک جانوری سر راه ما سبز شده بود ! پوزه اش تا بخواهی بد قواره ، و هیکلش ریزه میزه ( در قیاس با گوسفندای بدنساز خودمان!!) با حالت معصومانه ای مرا می پایید !مرا می گویی؟ جرئت جلو رفتن نداشتم ! اگر خوک بود که بدبخت می شدم استاد ! یکبار با دستانم چشمها را مالیده تا مطمئن شوم اشتباه نمی بینم یا در عالم خوابی چیزی نباشم (عالم خواب ، عالم خوابش کجا بود دیگه؟!) نچ ! درست بود ! خوک بود ! آنفولانزا هم داشت یحتمل ! من دیگر نفهمیدم چه شد استاد ! انگار پیچیده بودم تو فرعی داشتم فرار میکردم یا نه ! داشتم کوچه را بر می گشتم استاد ! بله داشتم کوچه را برمی گشتم ! در ِ عمارتهای مرمرین هم باز بود و همه بیجامه پوشان و فحش خواهر مادر !! در دهان ! یکی دو تا دمپایی به طرف سر ما نشانه گیری می کردند و چه نشانه گیریهایی؟! دنیا دور سر ما می چرخید ! چه شده بود پس؟ نه از جویهای روان خبری بود و نه از مناطق چمن کاری شده و نه زمینی به مساحت ربع کره ی جغرافیا ! ته کوچه هم بن بست بود چه برسد به ربع کره ی ... دمپایی ها هم تمام نمی شد ! باران هم بند نمی آمد ! ریدند بهمان خلاصه ... استاد !!
نتیجه گیری اخلاقی : اگر آنفولانزای خوکی دیدی ، بهترین راه فرار نیست !!
نتیجه گیری فلسفی از نتیجه گیری اخلاقی : گاهی از مشکلاتی فرار می کنیم که ما را به دام مشکلات دیگری می اندازد ! یا به قولی همیشه سبک سنگین کن بعد تصمیم بگیر !

نوشته شده توسط علی در جمعه پانزدهم آبان 1388
|
نه خیر ! مثل اینه که با اینهمه گه مالیدگی به افکار و وجنات و سکناتی که دائم در جا میزنن به آدم بگن امید داشته باش ! من آینده ی روشنی برای تو می بینم !! (ینی عر عر) !! باشه ، اتفاقا من هم آینده ی خودم رو نورانی میبینم !! قصد دارم این نورها رو ساطع هم بکنم ! فقط شما هم باس بیای مُس تَ فیض شی ! به جان تو متشعشعت میکنم !
آهان حالا مثل ِ چی بود؟ مثل اینه که به یه بدبخت سرطانی بگن بیا این گنه گنه رو بخور خوب میشی !! تضمین هم بکنی ! قسم و آیه هم ! یارو باورش میشه ؟!
درسته که تلقین هم اثر داره و شاید اوضاع به این وخامت هم نباشه ولی خب رگه هایی از مازوخیسم (هوئق) هنوز توم لول میخوره ! ما از این کارا خوشمان هم میاد ! خوبه هی بیام بگم خوشبختم؟! نه خدایی کی حال میکنه؟!
حالا از این حرفا گذشته از این به بعد بیشتر آپ میکنم خدا بخواد !! (صدای کف و سوت بلبلی از اون پشت مشت ها)

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
|
یک : میدونی؟ من خیلی بدبختم که این بلا سرم اومد
دو :این حرفو نزن مطمئن باش این برات بهتر بوده !!
یک : چرا اینو میگی؟
دو : چون ممکنه یکی پیدا بشه که بیشتر از اون دوسِت داشته باشه
یک : ولی شاید من دیگه هیشکی رو پیدا نکنم که به اندازه اون دوسش داشته باشم !
پی نوشت : اون دختری بود بی نهایت دست نیافتنی !

نوشته شده توسط علی در سه شنبه پنجم آبان 1388
|
بنده سیب زمینی هستم . حالا عرض میکنم چرا ! شاید واقعا نیاز باشه که خیلی محکم تر از این ها تو پوزم زده بشه ! و خداوند ارحم الراحمین تر حسن نیتشون رو در مورد ضعفایی مثل من نشون بدن ! اونوقت تازه میشه در مورد راه های عصیان کردنِ سریع و باصرفه بحث کرد ! من یه گهی که خوردم این بود که خیلی کشکی و بدون هیچ دلیلی از شیوه زندگی و خط مشی نیچه خیلی خیلی خوشم اومد ! اون نیچه ای که بعد از به گ.ا رفتنش توسط سالومه ی ولد زنا تصمیم به عصیان میگیره و نتیجه ش اثر فرازمینی چنین گفت زرتشت میشه ! نه حتی مثل هدایت بی اراده ! خودکشی که چه؟ وقتی معنایی در خودِ زندگی وجود نداره خودکشی چه معنایی داره واقعا ؟ تمام کردن یک زندگی ِ بی معنا یا حماقت؟! یکی مثل من ایده آل ترین حالت عصیانش میشه پُک زدن به سیگار اونم در مقیاس خیلی ریز و واقعا چه احمقیم من ! نه؟! اینجاس که تصمیم میگیرم دست اونهایی که بهم میگن " تو مالی نیستی" رو به خاطر دیدن واقعیت ها صمیمانه بفشارم
اساسا تمام ضد حال ها و اعصاب خوردی ها به خاطر نداشته هاس ! و گرنه موجود ذلیل تر و خاک بر سر تر از انسان کیست؟ سگ؟ خر؟ گاو؟ کدام را می گویی؟ بدان که آنها جز خوردن و کردن کاری ندارند گاگول ! و می خورند و می کنند ! و عقلشان هم مرخصی می باشد و خیلی چیز های دیگر هم ! و کلا اینکه من به سیم آخر زده ام و فیگور " دلتان به حال من به رحم بیاید" هم نگرفتم کره خری که این فکر رو میکنی !! فول تایم هم مشغول هستم ! مشغول به گ.ا رفتن و فرصت سر زدن به دوستان نیست ! می بخشید مرا !

نوشته شده توسط علی در یکشنبه سوم آبان 1388
|
حالم اصلا خوش نیست ! اگه به یه چیزی کلی امید داشته باشی بعد بفهمی همه ی امیدهات پوچ و یه سرخوشی احمقانه بوده چه حسی بهت دست میده؟امروز این اتفاق واسم افتاد .
الان هیشکی حال منو نمی فهمه !
تو فکر یه عصیان بزرگ هستم ! بهم میاد اینکاره باشم؟

نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
|
۱ . از دستاوردهایش این بود که در مسابقه ی کاریکاتور اول شده بود و جایزه برده بود به مقدار هفت هزار دلار ، اما چون بانی و باعث آن مسابقه اسرائیل بود ، او به کوری چشم دشمنان اسلام که همان اسرائیل بود گفته بود : نمیخوام ! من اصلا شما رو آدم حساب نمیکنم و غیره ! و اسرائیلی ها هم گفته بودند که : خب نخوا ! ما گوزمان هم دستت نمی دهیم چه برسد به هفت هزار دلار و غیره ! اصلا تو داوری اشتباه شده ! اصلا ...
.... و این تراژدی هم چنان ادامه دارد .
۲ . و احمقانه تر اینکه مارادونا هم دچار این سبک بازی ها شد و هنگام صعود آرزانتین به جام جهانی در حالی که مردم آرژانتین را در آغوش کشیده بود زبانش را به سمت منتقدانش که در تحریریه ی روزنامه ها و بر سر پست خود مشغول بودند در آورده بود و متلک بارشان میکرد و بعد هم در حرکتی عجیب تر باصنش را به طرف آنها کرده بود و دو بار آهسته با دست راست به آن زده بود که اوج تحقیر شدن منتقدانش را نشان می داد به همان روشی که در کودکی همگی بلد بودیم !
۳ . فاجعه برای من آنگاه اتفاق می افتد که محسن نامجوی مغزم از کار بیافتد ! محسن نامجوی مغز در واقع همان خلاقیت و متفاوت بودن است که قابل توجه افرادی می باشد که مثل ماست نشسته اند و هی تکرار می شوند و تکرار می شوند و تکرار می شوند و تک... ! با این شمس و الضحی یی که خوانده رسما به عبدلباسط می گوید : زکی ! اینو ! ( نگو این آهنگ مال قبلنه ! من تازه شنیدم )
۴ . من نمی فهمم چرا همه اصرار دارن که از مطالب من یه چیزی بفهمن ! پست قبلی رو عرض میکنم ... اگه نفهمیدی میتونی فحش بدی ! یا ترور شخصیتی کنی ! یا حتی این کامنتُ بزاری > وبلاگ جالبی داری به منم سر بزن !
۵ . الان شدیدا به خودشیفتگی و اعتماد به نفس نیاز دارم ! هر کی میتونه کمک کنه دریغ نکنه ! بعدا جبران میکنم !

نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388
|
اساساً پُک زدن فقط مربوط به سیگار و دخانیات نیست . چه بسا بر اساس یه موقعیت کاملا جبری براتون پیش اومده باشه که دود سیگار بخورین و اگه خیلی محترمانه هم تقاضای سیگار نکشیدن طرف رو مطرح کنید جواب نگرفته باشید ، دود سیگار هم غالباً ناخوشایند به نطر میرسه در حالی که طرف داره حسابی فاز میگیره و شما کمی تا حدودی ممکنه احساس کنید که حقتون داره ضایع میشه . پُک زدن در مقیاس های بزرگتر و قضایای مهمتر هم پیش میاد . مثل پُک زدن گردن کلفت ها به زندگی و حواله دادن دودش برای بقیه ! مثل خیلی چیزهای دیگه که احساس کنید حقتون داره ضایع میشه و هیچ کاری هم نمیشه کرد .
وقتی سخن از اختلافات طبقاتی پیش میاد همه مطفق القول بر این عقیده ایم که امکانات جهان به طور مساوی بین انسانها تقسیم نشده و جالبه که همچین چیزی(تقسیم شدن امکانات جهان به طور مساوی) در هیچ صورتی امکان نداره حالا عرض میکنم چرا ، اینکه عده ای حق عده ی دیگه ای رو بخورن و بیشتر حال کنن مهمترین نقش رو تو بوجود اومدن اختلاف طبقاتی به عهده داشت چه بسا اگه حق خوری وجود نداشت تنها یه حالت دیگه ممکن بود اتفاق بیافته که باز هم امکانات جهان به طور مساوی تقسیم نمیشد ولی عادلانه تر بود و اونم اینکه حق افراد بر اساس شایستگی های اونها بهشون برسه که لازم بود بعضی از صفات مختص حیوانا... ببخشید صفات مختص انسانها مثل حسادت و حب ریاست و مقام و بالاخص حب زن ! از بین بره و چون این صفات در کمال پر روئی از بین نمیره و کاریشم نمیشه کرد (بگذریم از معدود زاهدان زاویه نشین ، همه ی ما این کرم ها رو داریم) قضیه منتفی میشه و اینجاست که موجود خبیثی به نام حق خوری به کمک دار و دسته ش که زورگویی و زیر آبزنی و خیانت و غیره باشن چون ما واقعا گهی نیستیم وارد عمل میشه و دهن ها رو اونطور که شایسته هست آسفالت میکنه !!
پس وقتی این حالت منتفی میشه (تقسیم امکانات بر اساس شایستگی ها) ما اگه خیلی خنگ نباشیم ممکنه متوجه یه چیزایی بشیم که میگه : زکی ! ما رو باش ، شما رو باش ، خدا رو باش !
ما رو باش چون مثل ماست نشستیم و هرکی هر کاری دلش خواست میکنه
شما رو باش چون هر کاری دلتون میخواد میکنین
خدا رو باش چون هی میگه این راه ، این بیراهه ، حالا مختاری هر کاری دلت خواست بکنی تا من بعداً جدای از بعضی استثناها از خجالت تک تک تون در بیام (اهل جهنم رو عرض میکنم ، قریب نه دهم بشریت و احتمالا بیشتر )
اگه اینجا احساس سردر گمی بهتون دست داد من این افتخار رو میدم که از طرف شما فریاد بزنم که : هوی روزگار (به جای هی روزگار) مرده شور اون ترکیبت رو ببره ! اینجا اصلا معلومه کی به کیه؟ گمشو بچه تخس !!
و در پایان هم لازمه که خیلی راستا حسینی و از سر دلسوزی خدمتتون عرض کنم که تمام حقایق جهان در مکتب پوچ گرایی آلبر کامو خلاصه میشه در واقع مکتب پوچ گرایی ِ کامو زرت تمام حقایق جهان رو قمصور میکنه و خرد و خاکشیر میکنه !!
باشد که پیرو آن گردید و از این جنگولک بازیهای زننده دست بکشید و این حال کردنِ بالقوه را بالفعل گردانید .

نوشته شده توسط علی در جمعه هفدهم مهر 1388
|
و خدا هذیان را آفرید تا اگر گاهی سخنی خارج از دایره منطق و اعتدال از انسان عاقلی شنیدیم به هذیان گویی او ربط دهیم و از آنجا که داغ بودن مقدمه ی هذیان گویی بود جمله ی حماسی ِ "عزیزم داغی نمی فهمی چی میگی" خلق گشت و از بار آوردن بزرگترین فاجعات جلوگیری به عمل آورد !
مثلا من تا الان ده دفعه تا مرز انتقال به دیوانه خانه رفتم ولی نعمت" هذیان" خیلی خیلی سخاوتمندانه مرا نجات داد !

نوشته شده توسط علی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388
|
واقعا وقتی سهراب میگه: " تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی" حس لطیفی بهم دست میده که بی احتیار منو وادار میکنه که دو تا احسنتِ غلیظ و یه سوت بلبلی مکتوب و یه فقره " برای شادی روح سهراب صلوات" تحویل بدم ! بیشتر تاکیدم رو "سر سوزن ذوقی" بود (گر چه بعضی ها خیلی عمیق فکر میکنن که سهراب یه بچه گدا بوده که تیکه ی نونشو به رخ ما میکشه) کجا بودیم؟ آهان ذوق ! من فک میکنم که ذوق ما ایرانیها ته کشیده و به بیغوله ها تبعید شده . چرا؟ مثال بزنید و توضیح دهید. مثال: فیلم های زیادی که در ژانر "ئه وا خدا مرگم بده" ساخته می شود عمق فاجعه را نمایان می کند . آیا موضوع مهمتر از "ئه وا خدا مرگم بده" برای ساختن فیلم در دسترس نیست؟"ئه وا خدا مرگم بده" در واقع یک دیالوگ پنهانی و متناسب با دیالوگ های دیگر ِ فیلم های چنین ژانرهایی هست مثلا میتونین وقتی که دختر پسره قربون صدقه ی هم میرن به کار ببرین و ببینین چقدر تناسب داره !!
اینا رو مقدمتا عرض کردم که بعد بگم ما واقعا مردم ذوق نشناسی داریم . چرا؟ مثالهای واضح تر بزنید و واضح تر توضیح دهید.
مثال ۱ : در نظر سنجی یکی از سایتهای دانلود کتاب م . مودب پور با اختلاف جالبی نسبت به بزرگانی چون جلال آل احمد و صادق هدایت رتبه یک رو اختیار کردن لینک به شخصه نویسنده سطحی تر از مودب پور نمیشناسم .
مثال ۲ : فیلم اخراجیها پر فروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران است . (هوئق) (بدون شرح)
مثال ۳ : ساسی مانکن محبوب ترین (یا حداقل یکی از محبوب ترین) خواننده های داخلی است . (بدون شرح)
این مقاله ی علمی نبود ، آسیب شناسی جامعه هم نبود ، خودت نتیجه گیری کن دیگه !
کامنت پیشنهادی برای این مطلب:
هوی باقالی ! فیگورهای روشنفکری واسه ما نگیر ! من خودم آشق مودب پور و ساسی مانکن و اخراجی ها هستم ، چشم نداری موفقیتشون رو ببینی؟؟!
و این یکی ( که رو چش و چال بنده جا داره):
وبلاگ جالبی داری به منم سر بزن !

نوشته شده توسط علی در یکشنبه دوازدهم مهر 1388
|
من ، من دیگه پر خوری نمی کنم ، زیاد حرف نمی زنم ، فحش دادنُ میبوسم میزارم لب تاقچه ، کجا؟ لب تاقچه ، رو حرف بزرگترا حرف نمی زنم چی؟ رو حرف بزرگترا حرف نمی زنم ، قرداد فضولی کردن تو کار بقیه رو یه طرفه فسخ میکنم ! نه نه ، دیگه بی ادب نیستم ، به همه ی پیرمردای شهر سلام میکنم ، بعدشم حالشونو می پرسم ، اگه کاری هم داشتن براشون انجام میدم ، به همه ی پیر زنای شهر سلام میکنم ، بعدشم حالشونو می پرسم ، اگه کاری هم داشتن براشون انجام میدم ،چی ؟ اونم آره ! گوشتو بیار جلو ، بیا ، باور نمی کنی؟ آره ، اصلا من دیگه آدم خودم نیستم ، من فدای بقیه شدم ، آره ! بزن قدش ! قاه قاه قاه
* مبهم به علاوه ی وبلاگ جالبی داری به منم سر بزن منهای مبهم = وبلاگ جالبی داری به منم سر بزن !!

نوشته شده توسط علی در شنبه یازدهم مهر 1388
|